تبليغاتX
barooni - خوشحالم که می آیی

صداي قدمهايش را مي‌شنوم،

يازده ماه است كه نديده امش ،

دلم هوايش را كرده،

او كه ...

از جنس شبهاي نا تمام است ،

از جنس سحر...،

هم او كه خواب را از چشمانمان مي‌ستاند ،

دستانمان را از جذبه‌ي زمين رها مي‌كند ،

و

برصورتمان رنگ دعا مي‌پاشد ،

او كه سفره‌‌مان را صبر مي‌بخشد .

او كه ...

مي‌ آيد  و من مي‌خواهم برايش بگويم ،

... از يازده ماه دلتنگي ،

... يازده ماه بي قراري ،

مي خواهم برايش بگويم

كه  چرا باز صبرم تمام شده است !

مي خواهم برايش بگويم  

كه از ديوار هاي به هم نزديك شهر

از سكوت عابران معترض

از فرياد در گلو مانده‌ي زمين

و از بغض آسمان

خسته ام ...

 

مي خواهم برايش بگويم

كه آفت، درختهاي كنار باورمان را خشكانده

و چشمه هاي هميشه زلال شهر

با سياهي منفور ترديد در آميخته ...

 

مي خواهم بگويم كه ...

 نه ! ديگر چه بگويم

كه نگفتنش بهتر است

 

بگذريم

حرفهاي قشنگ بزنيم

او دارد مي‌آيد

 

مسافر مهربان من

اينبار زود تر از برگ ريزان مي‌آيد

 

خوشحالم؛

كه زود مي آيد ...

دوباره سحر مي‌شود و چشمان خواب آلوده ام شيطاني مي كنند،

ولي لذت انتظار تا افطار مرا بر سستي ام پيروز مي كند،

خواب رهايم مي كند ...

سرخوش به سمت سفره‌ي گسترده‌ي عشق مي روم

ثانيه هاي قشنگ غير تكراري مي گذرند

و من

تا شروع مهماني شبانه اش

غرق مي شوم

غرق خدا

...

و آرام آرام سكوت نجيب مسجد  

با ترنم لذيذ  " ربنا " شكسته مي شود ،

اذان نشاط گلدسته ها را  تكرار مي‌كند  ...

و غروب طلـــوع مي كند

مي گذرد...

ميهماني با شكوه امروز تمام مي شود،

چشمهايم  فردا را نفس مي كشند، 

كه ...

كسي صدايم مي كند: 

سحر است

برخيز ...

 

   ***     ***

 ***********   

 ***********

   *********

     ******

         **

اينك ، خداي عزيزم !

در شب تنهايي ام غوطه ورم و آن را به نيمه رسانده ام

دوريت سخت است ... سخت !

بگو

بگو چگونه مي توانم فاصله را عقب بزنم !

مرا درياب

من فقط دو بال مي‌خواهم ...

خدا يا مي‌شنوي ؟

دو بال ...

+ نوشته شده توسط sasa در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 7:36 |