سلام ...
خدايا سلام!
مي دانم كه صدايم را ميشنوي
و حتم دارم نگاهم مي كني
منم ... !
منم همان بندهي گستاخ و حقير تو ...
خداي عزيزم
چيزي را كه قرار بود بفهمم
به من فهماندي ...
و دانستم
كه چيزي يا كسي به اندازهي تو ارزش عشق ورزيدن را ندارد ،
راهي جز تو ارزش رفتن را ندارد،
و حرفي ، جز حرف تو ...
و امري ، جز امر تو ...
خدايا چنديست فهميده ام
كه خيلي دوستت دارم
خدايا
مرا رها كن از هرچه كه تو را از من دور مي كند،
خدايا رهايم كن ولي نه به حال خود !
+ نوشته شده توسط sasa در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت
2:7 |

