ناگهان بر پشت دستهايت مي زني ...
لبهايت را مي گزي ...
ته دلت خالي مي شود ...
و بر خود لعنت مي فرستي ... !
واي ... دوباره جا مانده اي ...
هنوز كوله بارت سنگين است
...
دردي تلخ بر شانه هايت فشار مي آورد ...
نزديك است كه بشكني ...
هر سال با خودت عهد مي كني كه ...
بگذريم
حال كه قصد رفتن كرده است
رويت را بر مي گرداني ...
نگاه كن !
كه او چه مهربان كنارت بود
چه بي آزار
نگاه كن !
دارد مي رود ولي هنوز نگاهت مي كند
انتظارت را مي كشد
نگاه كن !
او هنوز به پاكي وجودت ايمان دارد!
نگاه ...
نه ...
چشمهايت را ببند
عطرش هنوز باقيست
حتي اگر رفته باشد
حتي اگر يازده ماه ديگر نباشد
هنوز مي شود لمسش كرد
...
+ نوشته شده توسط sasa در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت
7:15 |

