تبليغاتX
barooni

اردي‌بهشت

 

كه گلهايش را با هم چيده بوديم

 

تمام شد !

 

يادش به خير باد

 

كه عطر بهاري لابلاي عشقبازي دستانمان تاب مي خورد

 

دستانمان ...

 

....

 

آه... دستانت ....

 

....

 

خرداد است

 

و عطرت  هوا را  گرفته ...

 

خرداد است

 

و هنوز هوا سرد است

 

و هنوز شبم تو را كم دارد

 

...

دوباره در جاده ي چشمانم ليز مي خوري

 

و من ...

 

بر تمام نيامدن هايت ساده مي گريم  

 

ساده ‌ي  ساده ي  ساده

 

+ نوشته شده توسط sasa در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 23:55 |

آنقدر دوست دارمت

كه گاهي

تهي مي‌شوم از هر چه من

و پر مي شوم از هر چه تو

و گاهي

تكه تكه هاي جسمم

در خلاءي از حضور تو

حل مي‌شوند و اينگونه تنم رو به نابوديست

زير شبستان آسمان

منم و ياد تو و ماه ...

و خلوت تو در سياهي چشمان سرخم

امشب

آكنده ام ...

مي داني از چه حرف مي زنم

امشب

تهي شده ام از هر چه من

و پر شده ام از هرچه تو ...

 

+ نوشته شده توسط sasa در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 9:52 |

گل خشكيده‌ي احساست را

درون گلدان قلبم بكار

تا همه خاك شوم

شايد كه پا بگيرد و ريشه كند

و آنقدر ريشه كند تا مني باقي نماند

تا تو من شوي ....

و من تو ...

كاش به همين سادگي بود

كاش ...

كاش ...

فايده اي ندارد

         كاش دوست نمي داشتمت ...

 

 

   ***     ***

 ***********   

 ***********

   *********

     ******

         **

 

در نامه هاي عاشقانه ات گم مي‌شوم

در خاطره هاي با تو

در دور دست آرزوهاي ديروز

حالا

بايد تو را در واژه هاي سرد امروز پيدا كنم

شايد تو را دوباره بايد بنويسم

دوباره تو را  شعر كنم

و به پايت سروده شوم

         كاش بميرد فاصله ...

 

+ نوشته شده توسط sasa در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 15:20 |

صداي قدمهايش را مي‌شنوم،

يازده ماه است كه نديده امش ،

دلم هوايش را كرده،

او كه ...

از جنس شبهاي نا تمام است ،

از جنس سحر...،

هم او كه خواب را از چشمانمان مي‌ستاند ،

دستانمان را از جذبه‌ي زمين رها مي‌كند ،

و

برصورتمان رنگ دعا مي‌پاشد ،

او كه سفره‌‌مان را صبر مي‌بخشد .

او كه ...

مي‌ آيد  و من مي‌خواهم برايش بگويم ،

... از يازده ماه دلتنگي ،

... يازده ماه بي قراري ،

مي خواهم برايش بگويم

كه  چرا باز صبرم تمام شده است !

مي خواهم برايش بگويم  

كه از ديوار هاي به هم نزديك شهر

از سكوت عابران معترض

از فرياد در گلو مانده‌ي زمين

و از بغض آسمان

خسته ام ...

 

مي خواهم برايش بگويم

كه آفت، درختهاي كنار باورمان را خشكانده

و چشمه هاي هميشه زلال شهر

با سياهي منفور ترديد در آميخته ...

 

مي خواهم بگويم كه ...

 نه ! ديگر چه بگويم

كه نگفتنش بهتر است

 

بگذريم

حرفهاي قشنگ بزنيم

او دارد مي‌آيد

 

مسافر مهربان من

اينبار زود تر از برگ ريزان مي‌آيد

 

خوشحالم؛

كه زود مي آيد ...

دوباره سحر مي‌شود و چشمان خواب آلوده ام شيطاني مي كنند،

ولي لذت انتظار تا افطار مرا بر سستي ام پيروز مي كند،

خواب رهايم مي كند ...

سرخوش به سمت سفره‌ي گسترده‌ي عشق مي روم

ثانيه هاي قشنگ غير تكراري مي گذرند

و من

تا شروع مهماني شبانه اش

غرق مي شوم

غرق خدا

...

و آرام آرام سكوت نجيب مسجد  

با ترنم لذيذ  " ربنا " شكسته مي شود ،

اذان نشاط گلدسته ها را  تكرار مي‌كند  ...

و غروب طلـــوع مي كند

مي گذرد...

ميهماني با شكوه امروز تمام مي شود،

چشمهايم  فردا را نفس مي كشند، 

كه ...

كسي صدايم مي كند: 

سحر است

برخيز ...

 

   ***     ***

 ***********   

 ***********

   *********

     ******

         **

اينك ، خداي عزيزم !

در شب تنهايي ام غوطه ورم و آن را به نيمه رسانده ام

دوريت سخت است ... سخت !

بگو

بگو چگونه مي توانم فاصله را عقب بزنم !

مرا درياب

من فقط دو بال مي‌خواهم ...

خدا يا مي‌شنوي ؟

دو بال ...

+ نوشته شده توسط sasa در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 7:36 |

پاييزي ام

ولي نه اينكه فكر كني ... نه !

من ...

روزي ،

در ميان خش خش برگهاي خشك شده‌ي ترد زاده شدم،

زير قطره هاي ممتد ابرهاي بخشنده رنگ گرفتم،

پاهايم در خاكهاي سيراب شده و گل و لاي خوشمزه‌ي گودالها راه رفتن را آموختند (شلپ شولوپ)،

دستانم با لمس زبري اندام دلبر درختان سفت شدند،

لبانم با بوسه هاي يكي در ميان باران جسارت خواندن پيدا كردند،

و سرانجام ...

خودم را لابلاي درختان خيس تازه لخت شده پيدا كردم،

و ذهنم مرطوب شد،

و ...

...

خيسِ خيسِ خيس

خواهم ماند... 

چون هواي باراني ...
+ نوشته شده توسط sasa در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 2:12 |

سلام ...

خدايا سلام!

مي دانم كه صدايم را مي‌شنوي

و حتم دارم نگاهم مي كني

منم ... !

منم همان بنده‌ي گستاخ و حقير تو ...

خداي عزيزم

چيزي را كه قرار بود بفهمم

به من فهماندي ...

 و دانستم

كه چيزي يا كسي به اندازه‌ي تو ارزش عشق ورزيدن را ندارد ،

راهي جز تو ارزش رفتن را ندارد،

و حرفي ، جز حرف تو ...

و امري ، جز امر تو ...

خدايا چنديست فهميده ام

كه خيلي دوستت دارم

خدايا

مرا رها كن از هرچه كه تو را از من دور مي كند،

خدايا رهايم كن ولي نه به حال خود !

+ نوشته شده توسط sasa در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 2:7 |
در امتداد  جاده ی نگاه تو بود  که

مسافر سرگردان شهر عشق شدم !

راه را نشانم نده

تا همیشه مسافر بمانم !

 

+ نوشته شده توسط sasa در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 20:15 |

صداقت در چشمانت جاریست آنقدر

کودک می شوم که

و تنها سوار بر زورقی در دریای چشمانت شناور میشوم

کودکانه نگاهت میکنم

جز این  نخواهم  دید

پاكي و خلوصت را

درچشمانی که به سوی من جاریست

و کودکانه می اندیشمت

باور کنم تا

که تو

ترینی ...  عاشق

و من  

شاعر ترين  !!!

+ نوشته شده توسط sasa در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 2:38 |

فردا در راه است

و من هنوز در ابتدای راه در جا می زنم

فردا در راه است

و من کنار پنجره فریاد می زنم هنوز را

که باش در کنارم

تا ابد به همین کوچه نگاه خواهم کرد

تا از سر پیچش ظاهر شوی

و برگردی

چه کرده ای با کوچه پس کوچه های دلم

که اینگونه عبورت را می طلبند

بیا و کوچه های دلم را عابر باش !

تا پاییزی دوباره

خش خش برگهای عشقم را به صدا در آوری

و غرش ابرهای آسمان دلم  را ...

+ نوشته شده توسط sasa در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 2:21 |

نه ... !

مگو

مگو كه دوست داشتنت اشتباه است

مگو اين راهي كه مي روم پاياني ندارد

نه !

قبول ندارم

يادت مي آيد ...؟

روزي در امتداد همين جاده ها

روي سنگفرش همين فاصله ها

يكدگر را يافتيم

و شبي ماه مرا و تو را  در آسمان آبي خدا پيوند داد

و همين ماه

شبي براي دل تنگيمان گريه كرد

 

نه

مگو كه تنهايم گذاشته اي

دل كندن از جاده برايم سخت است

 آری

همان جاده اي كه از دوري چشمانت سرودم

از دوري لبخند مهربانت ...

 

اگر دوست داشتنت اشتباه است

من اين اشتباه را دوست دارم    

 

 

+ نوشته شده توسط sasa در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 3:4 |

  ...  به كوچه هاي سرد دلتنگي

      ... به ديوارهاي بلند عادت

          ... به لحظه‌ هاي نيامدن تو

             ... به قلب  نا آرام بي قرار

                ... به چشمان هميشه خيس

                   ... به سادگي

                      ... به عشق

                          ... به من

                                  لعنت !!!

+ نوشته شده توسط sasa در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 3:2 |
دور بودی از من

و حال

دور تر شدی

بی آنکه خود بدانی

مرا جا گذاشتی

 و فصل سرد تنهایی را به کویر دلم پیوند زدی

چونان ابر نباریده ای شدم که کنج آسمان به تیرگی می نشیند

دیگر غرور کویری ام رهایم می کند ...

دلتنگم

دلتنگ خطوط مهربان زیر چشمانت ... 

 

+ نوشته شده توسط sasa در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 16:49 |

شب دفترم تازه رنگ مي گرفت

و آسمانش ماه را در آغوش

جاده اي را تا نگاهت نقاشي كردم

يادت باشد